تفریح سرگرمی خنده و.....

بهترین مطالب سرگرمی تفریحی خنده

تفریح سرگرمی خنده و.....

بهترین مطالب سرگرمی تفریحی خنده

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شده بود.رنج این عشق اورا بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت...

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شده بود.رنج این عشق اورا بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت.

مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی اورا دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت،

به او گفت پادشاه اهل معرفت است،اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی،خودش به سراغ تو خواهد آمد.جوان به امید رسیدن به معشوق ،گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد،به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.روزی گذر پادشاه به مکان او افتاد.احوال وی را جویا شد ودانست که جوان بنده ای از بندگان مخلص خداست.در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید.جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد.

همین که پادشاه از آن مکان دور شد جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت.ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند.بعد از مدتها جستخو او را یافت.گفت: تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آنگونه بی قرار بودی،چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست از آن فرار کردی؟

جوان گفت: اگر آن بندگی دروغینکه به خاطر رسیدن به معشوق بود،پادشاهی را به در خانه ام آورد چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد